به دوروبرم نگاه می کنم... انگار هیچ کدامشان حواسشان به من نیست!
از حضور این همه آدم با روحیات مختلف آن هم در یک مکان تعجب می کنم٬ اما مدت هاست که به همهمه و حضور عجیب و غریبشان عادت کرده ام!
یکی از زن ها مقابل تلوزیون نشسته است و سریال نگاه می کند! صدای تق تق برخورد میل های فلزی بافتنی در دست هایش توجهم را جلب می کند... حالا به یاد آوردم٬ گفته بود که می خواهد با بافتن کیف های طرح سنتی و ترکیب نخ و مهره و سنگ شاید... شاید درآمدی برای خودش درست کند! مهارتش در بافتنی خنده دار است. چشم هایش روی صفحه ی تلوزیون ثابت است و دست هایش تندتند حرکت می کنند!
آن یکی پشت میز آشپزخانه نشسته... صورتش پشت مونیتور لپ تاپ پنهان است! از این جایی که ایستاده ام فقط کمی از پیشانی و موهای سرش که محکم بسته شده٬ دیده می شود... اگر کمی دقت کنم٬ از میان دیالوگ های هیجان زده ی سریال تلوزیونی زن اول می توانم تیک تیک ریز و پیاپی فشاردادن کلید های کامپیوتر را بشنوم... نمی دانم چه می نویسد! پاسخ پیغام های وبلاگش را میدهد یا برای دوستی پیغام می گذارد٬ شاید هم چیز تازه ای می نویسد... برای پست جدید وبلاگ یا برای... برای کتابی که انگار هیچ وقت قرار نیست منتشر شود!
صدای زن دیگری را میشنوم... صدا از پشت در بسته٬ اندکی نامفهوم است اما از لحن گوینده احساس می کنم که شاید مشغول درس پرسیدن است... گاهی در پی پرسش ها صدای دیگری چند جمله ای جواب می دهد٬ گاهی سکوت و گاهی هم جمله ها پر از مِن مِن و مکث و جویده جویده است... صدای زن بالا می رود٬ توپ و تشر می زند٬ تهدید می کند٬ نا امید می شود٬ التماس می کند... توضیح می دهد که چرا باید بیشتر درس بخواند و به مسؤلیتش اهمیت دهد... دوباره از نو سوال کردن شروع میشود...
آن طرف توی اتاقی دیگر آن یکی زن روی زمین مقابل کتاب خانه نشسته است... پشت سرش بالای تخت خواب تابلوی زنی است که از سینه و دست و گلویش گیاه روییده... زن از بین چند جلد کتابی که از قفسه خارج کرده و دوروبرش روی زمین پخش است یکی را برمی دارد و صفحه ی اولش را باز می کند... چند خطی می خواند و دوباره به طبقات کتاب خانه نگاه می کند... عوض این که روز به روز از تعداد کتاب های خوانده نشده اش کاسته شود٬ همین طور افزایش می یابند... شاید بهتر باشد تا به جای هفته ای دو کتاب سعی کند برنامه ای بریزد تا بتواند در هفته سه یا حتی چهار کتاب بخواند... چقدر مطلب مانده که باید یاد بگیرد٬ چقدر...
درچند قدمی تلوزیون و در آن هیاهو٬ زن دیگری روی مبل نشسته است و کودک چهارپنج ساله ای را روی پاهایش نشانده است... کتابی را در دست دارد تصاویرش را برای کودک توضیح میدهد... مابین توضیحات از پسرک سوالاتی می کند تا ببیند بچه تمام حواسش به گفته های او هست یا نه... از رنگ لباس کودک توی تصویر گرفته تا تعداد پروانه ها و اتفاقاتی که در تصویر دیده می شود... بچه به بعضی سوال ها جواب می دهد و درپی بعضی از سوال ها سعی می کند از آغوش مادر فرار کند! زن باید به هر طریقی که شده توجه کودک را تا پایان کتاب متمرکز نگه دارد٬ این تمرینی است که همان روز بعدازظهر در کلاس ها به پسرک داده شده است... مادر صدایش را زیر و بم می کند٬ سعی می کند به جای هرشخصیت داستان صدایی متفاوت از حلقوم خود خارج کند تا کودک دوام بیاورد!
روی تخت خواب زن دیگری به پشت دراز کشیده و دست هایش زیر سرش است... چشم های آب دار و لبخند ماسیده روی لبش بدجوری او را لو می دهد... هیچ چیز مثل خاطرات عاشقانه اینگونه اشک و لبخند٬ حسرت و افسوس... و باور و ناباوری را تواماً به همراه نمی آورد... شاید به هفت هشت سال پیش فکر می کند... به زمانی که...
سر میز آشپزخانه زن دیگری هم نشسته است... فنجان قهوه را که از روی میز برمی دارد٬ دستش به زیرسیگاری می خورد و هل می کند... سیگار را توی زیر سیگاری می تکاند و گوشی تلفن را از این دست به آن دست میدهد و می گوید: "نه٬ نه... دارم گوش میکنم"! نمیدانم آنسوی خط کیست!... شاید مادرش باشد... مادرش زن تنها و پرمشکلی است که تقریباً روزی یکی دو ساعت با دختر درد دل می کند و شرح مفصلی از آنچه در آن روز و روزهای قبل و سال های قبل رخ داده است را برای دختر بازگو می کند... گاهی قدمت گفته ها تا پنجاه و چند سال پیش هم می رود... همان موقع که هنوز دختر خانه بوده و انقدر خوشگل بوده که همه ی خواستگارها فقط برای او می آمده و خواهر بزرگترش از حسادت مدام به بهانه های مختلف کتکش می زده... تا شرح عشق و عاشقی های مکرر و تمام نشدنی پدر... وقتی تازه عروسی کرده بودند٬ وقتی برادر بزرگتر را باردار بوده٬ وقتی خواهر و برادر کوچک بودند٬ وقتی... وقتی دختر تازه ازدواج کرده بود... تا... تا لحظه لحظه ی تجربه دردناک از دست رفتن خواهر و برادر... می گوید و می گوید... دوباره و دوباره... شاید هم یکی از دوستانش باشد... آن یکی که سال هاست متارکه کرده و امروز از عاشقی می گوید و فردا از نفرت... یا آن یکی که هنوز بعد از پانزده سال با مادرشوهرش درگیر است... شاید هم آن یکی باشد که دارد جدا میشود و هرازگاهی شرح مفصلی از جلسات دادگاه و اینکه هنوز.... نمیدانم!
آن دو زن درهیاهوی آشپزخانه چنان در دنیای خود غرق هستند که برایشان مهم نیست که زن دیگری هی از پشت این یکی رد می شود و هی مقابل آن دیگری دولا می شود تا ظرفی را در ظرفشویی بگذارد٬ چیزی را از یخچال بردارد٬ روی کابینت را پاک کند... لحظه ای زیر شیر آب با سروصدا ظرف ها را می شوید و در همان حال غذای توی قابلمه را هم می زند... در ماهیتابه را بلند می کند و چیزهایی را پشت و رو می کند... گاهی بی اراده دست هایش را با پهلوی دامنش پاک می کند و بلافاصله پشیمان می شود و به خود قول میدهد تا از فردا یک حوله به کمرش آویزان کند... با ناامیدی داخل یخچال را بررسی می کند و روی دفتر یادداشتی که کنار پیشخوان است یادداشت می کند "ماست٬ تخم مرغ٬ هویج٬ پنیر پیتزا..." فردا دوباره باید به خرید برود... مایع دستشویی هم تمام شده٬ روغن هم می خواهد و دستمال توالت....
کنار در حمام زن دیگری روی ترازو ایستاده و با افسوس به رقم درشتی که روی صفحه بود٬ خیره خیره نگاه می کند... پایین می رود و دوباره روی ترازو می ایستد به امید این که عدد کمتری روی صفحه نقش ببندد اما حالا ترازو صدگرم بیشتر نشان می دهد... با وجود پسرکوچولو پیاده روی غیرممکن بود اما خیلی راحت می توانست از بین اون چندتا سی دی ورزشی ای که توی این سال ها هی خریده و هی استفاده نکرده٬ همین جا توی خانه٬ صبح ها که پسرک هنوز بیدار نشده یک ساعتی ورزش بکند و شاید بالاخره از شر این اضافه وزنی که سال هاست مثل بختک روی احساسات و اعتماد به نفس و تیپ و لباس پوشیدن و سلامتش تاثیر گذاشته٬ رها شود!
آن یکی زن روی پیشخوان آشپزخانه دولا شده و می نویسد... "کلاس های بچه کوچیکه... شلوار برای بچه بزرگه... هدیه ی تولد فلانی... مواد غذایی... شارژساختمان... قبض تلفن و موبایل... " هی می نویسد و عددها را با هم جمع می کند و هی پول های توی کیفش را که دقایقی پیش روی پیشخوان دسته دسته چیده است دوباره و دوباره می شمارد... گاهی چندتااز اسکناس ها را از روی یک دسته برمیدارد روی دسته دیگر می گذارد... یکی از موارد را خط می زند و یا یک چیز جدید را که تازه به خاطر آورده به انتهای لیست اضافه می کند... دوباره می شمارد٬ دوباره خط می زند٬ دوباره جابه جا می کند٬ دوباره می نویسد...
زنی دیگر از حمام خارج می شود... حوله ی حمام را محکم به دور خود پیچیده و کشوی لباس زیرش را زیر و رو می کند... هیچ وقت برای مرد مهم نبوده که او چه می پوشد... چرا شجاعت نه گفتن به این تکرار غم انگیز را ندارد... چرا هرشبی که نشانه های این سناریوی از پیش تعیین شده را دریافت می کند عین گوسفندی که برای قربانی پیش پای عزیز از خطر جسته ای٬ مسافر سفر حجی٬ زائویی یا تازه عروسی بر زمین می کٍشند٬ حتی بع بع هم نمی کند و فقط با چشم های باز دوخته شده به سقف منتظر می ماند تا تمام شود و بعد زیر دوش حمام هی خودش را می شوید٬ هی خودش را می شوید٬ هی خودش را می شوید...
زن دیگر...
از حضور این همه زن در درونم خسته ام... یکی مخل آسایش آن دیگری است و دیگری نقشه های آن یکی دیگر را به هم می زند... هر روز یکی دو تایشان با یکی دوتای دیگر دعوایشان می شود... یکی دیگری را محکوم به تنبلی می کند و آن دیگری از غرغر های مداوم یکی دیگر به ستوه آمده... یکی بحث فلسفی می کند که آخرش چه؟ و آن دیگری هنوز به دنبال اندکی جاه طلبی است!... یکی به مادر خوبی بودن و شاهد سلامت و رشد و موفقیت بچه هایش بودن قانع است و آن دیگری با ترحم به او می نگرد که فقط همین؟!... نمی دانم... انگار با این همه هیاهو٬ هیچ کاری کامل و درست انجام نمی شود!... کاش یکی از آن ها می مرد!!!... یا حداقل به سفر می رفت!
