سنگسار

به دوروبرم نگاه می کنم... انگار هیچ کدامشان حواسشان به من نیست!

از حضور این همه آدم با روحیات مختلف آن هم در یک مکان تعجب می کنم٬ اما مدت هاست که به همهمه و حضور عجیب و غریبشان عادت کرده ام!

یکی از زن ها مقابل تلوزیون نشسته است و سریال نگاه می کند! صدای تق تق برخورد میل های فلزی بافتنی در دست هایش توجهم را جلب می کند... حالا به یاد آوردم٬ گفته بود که می خواهد با بافتن کیف های طرح سنتی و ترکیب نخ و مهره و سنگ شاید... شاید درآمدی برای خودش درست کند! مهارتش در بافتنی خنده دار است. چشم هایش روی صفحه ی تلوزیون ثابت است و دست هایش تندتند حرکت می کنند!

آن یکی پشت میز آشپزخانه نشسته... صورتش پشت مونیتور لپ تاپ پنهان است! از این جایی که ایستاده ام فقط کمی از پیشانی و موهای سرش که محکم بسته شده٬ دیده می شود... اگر کمی دقت کنم٬ از میان دیالوگ های هیجان زده ی سریال تلوزیونی زن اول می توانم تیک تیک ریز و پیاپی فشاردادن کلید های کامپیوتر را بشنوم... نمی دانم چه می نویسد! پاسخ پیغام های وبلاگش را میدهد یا برای دوستی پیغام می گذارد٬ شاید هم چیز تازه ای می نویسد... برای پست جدید وبلاگ یا برای... برای کتابی که انگار هیچ وقت قرار نیست منتشر شود!

صدای زن دیگری را میشنوم... صدا از پشت در بسته٬ اندکی نامفهوم است اما از لحن گوینده احساس می کنم که شاید مشغول درس پرسیدن است... گاهی در پی پرسش ها صدای دیگری چند جمله ای جواب می دهد٬ گاهی سکوت و گاهی هم جمله ها پر از مِن مِن و مکث و جویده جویده است... صدای زن بالا می رود٬ توپ و تشر می زند٬ تهدید می کند٬ نا امید می شود٬ التماس می کند... توضیح می دهد که چرا باید بیشتر درس بخواند و به مسؤلیتش اهمیت دهد... دوباره از نو سوال کردن شروع میشود...

آن طرف توی اتاقی دیگر آن یکی زن روی زمین مقابل کتاب خانه نشسته است... پشت سرش بالای تخت خواب تابلوی زنی است که از سینه و دست و گلویش گیاه روییده... زن از بین چند جلد کتابی که از قفسه خارج کرده و دوروبرش روی زمین پخش است یکی را برمی دارد و صفحه ی اولش را باز می کند... چند خطی می خواند و دوباره به طبقات کتاب خانه نگاه می کند... عوض این که روز به روز از تعداد کتاب های خوانده نشده اش کاسته شود٬ همین طور افزایش می یابند... شاید بهتر باشد تا به جای هفته ای دو کتاب سعی کند برنامه ای بریزد تا بتواند در هفته سه یا حتی چهار کتاب بخواند... چقدر مطلب مانده که باید یاد بگیرد٬ چقدر...

درچند قدمی تلوزیون و در آن هیاهو٬ زن دیگری روی مبل نشسته است و کودک چهارپنج ساله ای را روی پاهایش نشانده است... کتابی را در دست دارد تصاویرش را برای کودک توضیح میدهد... مابین توضیحات از پسرک سوالاتی می کند تا ببیند بچه تمام حواسش به گفته های او هست یا نه... از رنگ لباس کودک توی تصویر گرفته تا تعداد پروانه ها و اتفاقاتی که در تصویر دیده می شود... بچه به بعضی سوال ها جواب می دهد و درپی بعضی از سوال ها سعی می کند از آغوش مادر فرار کند! زن باید به هر طریقی که شده توجه کودک را تا پایان کتاب متمرکز نگه دارد٬ این تمرینی است که همان روز بعدازظهر در کلاس ها به پسرک داده شده است... مادر صدایش را زیر و بم می کند٬ سعی می کند به جای هرشخصیت داستان صدایی متفاوت از حلقوم خود خارج کند تا کودک دوام بیاورد!

 روی تخت خواب زن دیگری به پشت دراز کشیده و دست هایش زیر سرش است... چشم های آب دار و لبخند ماسیده روی لبش بدجوری او را لو می دهد... هیچ چیز مثل خاطرات عاشقانه اینگونه اشک و لبخند٬ حسرت و افسوس... و باور و ناباوری را تواماً به همراه نمی آورد... شاید به هفت هشت سال پیش فکر می کند... به زمانی که...

سر میز آشپزخانه زن دیگری هم نشسته است... فنجان قهوه را که از روی میز برمی دارد٬ دستش به زیرسیگاری می خورد و هل می کند... سیگار را توی زیر سیگاری می تکاند و گوشی تلفن را از این دست به آن دست میدهد و می گوید: "نه٬ نه... دارم گوش میکنم"! نمیدانم آنسوی خط کیست!... شاید مادرش باشد... مادرش زن تنها و پرمشکلی است که تقریباً روزی یکی دو ساعت با دختر درد دل می کند و شرح مفصلی از آنچه در آن روز و روزهای قبل و سال های قبل رخ داده است را برای دختر بازگو می کند... گاهی قدمت گفته ها تا پنجاه و چند سال پیش هم می رود... همان موقع که هنوز دختر خانه بوده و انقدر خوشگل بوده که همه ی خواستگارها فقط برای او می آمده و خواهر بزرگترش از حسادت مدام به بهانه های مختلف کتکش می زده... تا شرح عشق و عاشقی های مکرر و تمام نشدنی پدر... وقتی تازه عروسی کرده بودند٬ وقتی برادر بزرگتر را باردار بوده٬ وقتی خواهر و برادر کوچک بودند٬ وقتی... وقتی دختر تازه ازدواج کرده بود... تا... تا لحظه لحظه ی تجربه دردناک از دست رفتن خواهر و برادر... می گوید و می گوید... دوباره و دوباره... شاید هم یکی از دوستانش باشد... آن یکی که سال هاست متارکه کرده و امروز از عاشقی می گوید و فردا از نفرت... یا آن یکی که هنوز بعد از پانزده سال با مادرشوهرش درگیر است... شاید هم آن یکی باشد که دارد جدا میشود و هرازگاهی شرح مفصلی از جلسات دادگاه و اینکه هنوز.... نمیدانم!

آن دو زن درهیاهوی آشپزخانه چنان در دنیای خود غرق هستند که برایشان مهم نیست که زن دیگری هی از پشت این یکی رد می شود و هی مقابل آن دیگری دولا می شود تا ظرفی را در ظرفشویی بگذارد٬ چیزی را از یخچال بردارد٬ روی کابینت را پاک کند... لحظه ای زیر شیر آب با سروصدا ظرف ها را می شوید و در همان حال غذای توی قابلمه را هم می زند... در ماهیتابه را بلند می کند و چیزهایی را پشت و رو می کند... گاهی بی اراده دست هایش را با پهلوی دامنش پاک می کند و بلافاصله پشیمان می شود و به خود قول میدهد تا از فردا یک حوله به کمرش آویزان کند... با ناامیدی داخل یخچال را بررسی می کند و روی دفتر یادداشتی که کنار پیشخوان است یادداشت می کند "ماست٬ تخم مرغ٬ هویج٬ پنیر پیتزا..." فردا دوباره باید به خرید برود... مایع دستشویی هم تمام شده٬ روغن هم می خواهد و دستمال توالت....

کنار در حمام زن دیگری روی ترازو ایستاده و با افسوس به رقم درشتی که روی صفحه بود٬ خیره خیره نگاه می کند... پایین می رود و دوباره روی ترازو می ایستد به امید این که عدد کمتری روی صفحه نقش ببندد اما حالا ترازو صدگرم بیشتر نشان می دهد... با وجود پسرکوچولو پیاده روی غیرممکن بود اما خیلی راحت می توانست از بین اون چندتا سی دی ورزشی ای که توی این سال ها هی خریده و هی استفاده نکرده٬ همین جا توی خانه٬ صبح ها که پسرک هنوز بیدار نشده یک ساعتی ورزش بکند و شاید بالاخره از شر این اضافه وزنی که سال هاست مثل بختک روی احساسات و اعتماد به نفس و تیپ و لباس پوشیدن و سلامتش تاثیر گذاشته٬ رها شود!

آن یکی زن روی پیشخوان آشپزخانه دولا شده و می نویسد... "کلاس های بچه کوچیکه... شلوار برای بچه بزرگه... هدیه ی تولد فلانی... مواد غذایی... شارژساختمان... قبض تلفن و موبایل... " هی می نویسد و عددها را با هم جمع می کند و هی پول های توی کیفش را که دقایقی پیش روی پیشخوان دسته دسته چیده است دوباره و دوباره می شمارد... گاهی چندتااز اسکناس ها  را از روی یک دسته برمیدارد روی دسته دیگر می گذارد... یکی از موارد را خط می زند و یا یک چیز جدید را که تازه به خاطر آورده به انتهای لیست اضافه می کند... دوباره می شمارد٬ دوباره خط می زند٬ دوباره جابه جا می کند٬ دوباره می نویسد...

زنی دیگر از حمام خارج می شود... حوله ی حمام را محکم به دور خود پیچیده و کشوی لباس زیرش را زیر و رو می کند... هیچ وقت برای مرد مهم نبوده که او چه می پوشد... چرا شجاعت نه گفتن به این تکرار غم انگیز را ندارد... چرا هرشبی که نشانه های این سناریوی از پیش تعیین شده را دریافت می کند عین گوسفندی که برای قربانی پیش پای عزیز از خطر جسته ای٬ مسافر سفر حجی٬ زا‌ئویی یا تازه عروسی بر زمین می کٍشند٬ حتی بع بع هم نمی کند و فقط با چشم های باز دوخته شده به سقف منتظر می ماند تا تمام شود و بعد زیر دوش حمام هی خودش را می شوید٬ هی خودش را می شوید٬ هی خودش را می شوید...

زن دیگر...

از حضور این همه زن در درونم خسته ام... یکی مخل آسایش آن دیگری است و دیگری نقشه های آن یکی دیگر را به هم می زند... هر روز یکی دو تایشان با یکی دوتای دیگر دعوایشان می شود... یکی دیگری را محکوم به تنبلی می کند و آن دیگری از غرغر های مداوم یکی دیگر به ستوه آمده... یکی بحث فلسفی می کند که آخرش چه؟ و آن دیگری هنوز به دنبال اندکی جاه طلبی است!... یکی به مادر خوبی بودن و شاهد سلامت و رشد و موفقیت بچه هایش بودن قانع است و آن دیگری با ترحم به او می نگرد که فقط همین؟!... نمی دانم... انگار با این همه هیاهو٬ هیچ کاری کامل و درست انجام نمی شود!... کاش یکی از آن ها می مرد!!!... یا حداقل به سفر می رفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:32  توسط ذهن بر هنه  | 

من نبودم... چون قسمت عمده ای از این فاصله را در مکان جغرافیایی بودم که از کمترین امکانات تکنولوژی محروم بودم!

من نبودم... چون بخشی از این زمان٬ انقدر خراب... انقدر بی هویت و انقدر ناامید بودم که این "خود" اصلاٌ جایی در این صفحه نداشت!

من نبودم... چون روزهایی بود که انقدر دنیایم پر از "دیگران" بود... پر از "عدد"... پر از لباس پوشیدن های هل هلی٬ پر از کرایه ی تاکسی٬ پر از کیسه های سنگینی که روی انگشتهایم رد می انداخت... پر از مواد شوینده و زانوها و دست هایی که درد می گرفت... پر از درس پرسیدن و حرص خوردن و هوارکشیدن... پر از... پر از هر چیزی که حتی ذره ای "ذهن برهنه" در آن نبود!

من نبودم...

من نبودم و اما شما خوبانم بودید و من سرشارم از احساس گناه برای این گونه رفتن ها و آمدن هایم... و این بودن همیشگی و پرعشق و گرم و صمیمی دوستان!

من نبودم و به موقع نگفتم که پر از خواستنم... خواستن یک سال بی مانند٬ پراز آرزوهای برآورده شده و تولد آرزوهای جدید... پر از فتح قله های قدیمی و چشم انداز قله های جدید... پر از عشق های داغ٬ دوستی های ناب٬ آزادی و آزاده گی٬ تجربه های قشنگ٬ باورهای عمیق... برای همه... برای همه... برای همه...

به زودی دوباره زندگی در دنیای خودم را از سر خواهم گرفت... شاید همین فردا٬ یا فوقش پس فردا... دوباره می نویسم٬ دوباره می خوانم٬ دوباره زندگی خواهم کرد!

                                        "بوسه بر دست ها و چشم های همه ی شما"

کمی بعد نوشت:

دروغ... من این جا دو دروغ گفتم و درپی یکی کمی هم دروغ سرایی!

خیلی سخته صحبت کردن از دروغی که زمانی خودت خواستی که دیگران باورکنند و اکنون می خواهی که باورشان را از آنان باز ستانی... شب ها و روزهای زیادی به آن دو دوروغ فکر کردم و خودم را دلداری دادم که حالا مگر چقدر مهم هستند این دو نکته و اصل چیز دیگریست...

اما من ذهن برهنه ام و... و این با دروغ و ریا و دورنگی جور نیست... دیگر نمی خواهم دروغ بگویم:

من سی و هفت سال دارم و هجده سال از پای سفره ی عقد نشستنم می گذرد! (قبلاٌ گفته بودم چهل سال و بیست سال)   

من دو پسردارم یکی شانزده ساله و دیگری چهارسال و نیمه! ( قبلاٌ گفته بودم یک دختر و یک پسر کوچک دارم و ماجرای میل جدایی را با مشکل یک مادر دختر دار تعریف کرده بودم که آنگونه نبود و  من آن زمان یک پسر شش/هفت ساله داشتم که در قوانین آن روزها از دوسالگی حضانت و نگهداری پسر قانوناٌ با پدر یا جدپدری بود تا الی آخر)

من دروغ گفتم چون چندسال پیش وبلاگی داشتم با نام "گورزا"... آنجا داستان می نوشتم و البته حتی داستان خودم!... یک نارفیق دنیای حقیقی یکبار به حریم خصوصیم تجاوز کرد... رمزها و ورودی های نهان خانه ی دلم را یافت٬ پیغام های خصوصیم را دستمالی کرد٬ برای برخی از نازنینان همراهم موجب آزار شد و... من فرار کردم از گوری که روزی در آن زاده شده بودم و بعد از یک سال و اندی... بعداز این که زخم هایم کمی التیام یافت... دوباره برخاستم و ذهنم را برهنه و عریان دربرابر افکاری قرار دادم که حتی حق آن را دارند تا برابر قوانین و اصول فکری خود "سنگسارم" کنند!

اما هنوز از آن ذزد و راهزنی که در لباس عیاری همه ی اعتماد و عشق و صداقتم را به تاراج برده بود می ترسیدم... می ترسیدم ردم را بگیرد تا به این جا بیاید... سراغ دوست های قدیمی نمی رفتم (هرچند بی تابشان بودم) تا مبادا ردپایی برجا گذارم٬ اما باز هم می ترسیدم...هه!!!

مثل دختر بچه ای که در بازی های کودکانه اش گاهی ملحفه ای به سر می کشد و به بازار می رود و مادر می شود و خرید می کند و.... و گاهی باپوشیدن کفش پاشنه بلند مادر و کیف زنجیردارش خانوم شیکی می شود٬ دکتر می شود یا به مهمانی می رود.... من هم شدم زن چهل ساله ای که یک دختر و یک پسر دارد و... مثلاٌ من زن دیگری هستم!

اما نه... من همان اولدوز وبلاگ گورزا هستم!

(http://gurza.persianblog.ir  مرا بهتر بشناسید... من ذهن برهنه ام) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:33  توسط ذهن بر هنه  | 

دوست نازنین و بی همانندی در یک پیغام خصوصی اینگونه برایم نوشته بود:

"...تجربه های سخت زندگی ما میتونه خیلی بیشتر از کاری که تو میکنی کمک کنه. عمیق تر و منسجم تر بنویسشون. اینقدر در مورد بیچارگی خودت قضاوت نکن و بزار خواننده هات قضاوت کنن! میدونم از حرفم ناراحت نمیشی برای همین صریح باهات حرف میزنم چون دردتو میشناسم. اگه این زندگی رو پذیرفتی پس پاش بایست د دلایلش رو محکم بنویس بزار نوشته هات از حالت ناله کردن خارج بشه چون تو دنیایی استعداد داری که داره حروم زندگی سختت میشه. حواست به خودت باشه دوست من تنها کسی که میتونه این اوضاع رو قابل تحمل کنه فقط خودتی پس بیخود توی نوشته های تو زنی هست که مدام نگران خودشه و این خوب نیست . کمی از خودت فاصله بگیر و بنویس..."

از این مهربان همیشگی هنوز اجازه نگرفته ام برای نقل قول پیغام خصوصیش... اما می دانم که غیرعمومی بودن پیامش بیشتر از روی ارتباط خصوصی تری بود که با این دوست قدیمی داشتم و شاید هم اندکی برای پرهیز از رنجاندن من در انظار عمومی!!!

اما نگرانی این رفیق گرمابه و گلستان و درعین حال برخی پیام های خصوصی از یاران و همراهانی که در این دیار بامن و درکنار من اند٬ مرا بر آن داشت که کمی بیشتر از خودم بگویم:

اکنون من... نه پیچک است و نه زنی مستأصل و گرفتار در سرنوشتی ناخواسته!

اکنون من نه در حسرت باغ گل سرخ است و نه در باور دشت سبز!

اکنون من... بسیار دور است از آن چه زمانی من بوده ام!... اکنون...٬ فقط کمی خسته ام و اندکی گمگشته... کمی بی ایمان و اندکی رنجور...

از سال های رفته می نویسم تا شاید جایی در پیچ و خم این جاده ی نا هموار... برخی از گمشده هایم را دوباره بازیابم!

                                            ******

هفته ای دوروز پسر کوچولو را تا پشت "کوی دانشگاه" می برم. یک سری کلاس های درمانی است... درواقع یکی دوساعت بازی هدفمند برای رسیدن به تمرکز و توجه بیشتر...

سرراهم همیشه از مقابل یک نانوایی عبور می کنم... نانوایی٬ ناپیداست... برای همین ناپیدایی ملک است که یک نان سنگک هرروز... از بین نان های داغ درآمده از تنور٬ انتخاب می شود... انتخاب می شود تا به میخ آهنی بزرگی بر روی یک تیر چراغ برق... معلق میان زمین و آسمان... آویخته شود تا رهگذران بدانند که... "این جا نانوایی است"!

هر روز صبح٬ سرنوشت یک نان٬ از باقی نان ها جدا می شود...

آن نان هرگز٬ انگشتان حریص کودکی را تجربه تخواهدکرد!

آن نان هرگز٬ در لابه لای سفره ای نمی خوابد٬ که در انتظار بیدار شدن خانواده ایست!

آن نان هرگز٬ غلطان در چای شیرین... رقصان و چرخان درمیان دندان های عاریه ی پیرمردی رنجور٬ مست نخواهد شد!

آن نان هرگز٬ پنیری را در آغوش نخواهد فشرد!

آن نان هرگز٬ چربی کبابی را برتن نخواهد آزمود!

آن نان هرگز٬...

آن نان هرگز٬ سرنوشت دیگر نان ها را نخواهد داشت.

یک روز صبح دستی اور را از میان دیگر نان ها بیرون خواهد کشید و تن داغش را بر میخ روی تیر چراغ برق٬ به دست تازیانه های باد و سیاهی دوده های این کلان شهر... تنها٬ خشک و در حسرت زندگی رها می کند که... که "این جا نانوایی است"!

زندگی ای که روی تیر چراغ برق تمام می شود... زندگی ای که در میان انگشتان کودکی گم می شود... زندگی ای که در لا به لای سفره ای کپک می زند... زندگی ای که در وسوسه ی چای شیرین غرق می شود... زندگی ای که در هم آغوشی با پنیر سرد می شود... زندگی ای که با فریب بوی کباب بلعیده می شود...

به راستی کدامین یک سرنوشت دلپذیری است برای گندم های دشتی که باد و آفتاب و باران را تجربه کرده اند... برای دانه ای که پوست ترکانده و جوانه زده است... جوانه ی ترد و ظعیف و کوچکی که خاک را شکافته... برای ریشه های نازکی که سنگ ها را از زیر پا رانده اند... ساقه ی سبز و شیرینی که به شوق نور قدکشیده است...

آفتاب... یک آفتاب در آسمان و هزاران هزار دانه آفتاب بر روی زمین...

سرنوشت؟!...

خسته ام از این تقدیر... تقدیرمن... تقدیر نان سنگک آویخته بر تیر... تقدیر دانه ی گندم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:37  توسط ذهن بر هنه  | 

- می خوام جدا بشم!

- تو دیوونه ای!!!

- ببینم٬ مشکل چیه؟!... اون موقع که نمی خواستم جدا بشم٬ همتون میگفتین من دیوونه ام که دارم زندگی می کنم... حالا هم که می خوام جدا بشم همه بازم میگین من دیوونم!... فکرکنم کاری که انجام میدم یا نمیدم اصلاٌ مهم نیست٬ به هرحال من دیوونم!!!

- نه... میدونی چیه؟! دقیقاٌ درست میگی... اون موقع که بچه نداشتی و مشکلاتت کم تر بود٬ دیوونگی کردی که جدا نشدی و زندگی کردی! حالا هم که با یه بچه و شرایطی که تو داری می خوای جدا شی بازم دیوونگیه!

... تو مگه زنگ نزدی به من که راهنماییت کنم؟! حالا منم دارم بهت میگم٬ حاضری بچه ات و بدی به باباش٬ شروع کنیم؟ اما اگه می خوای دنبال بچه ات بدویی بهت بگم الان نمی تونی بگیریش... شش ماه دیگه میشه هفت ساله و بعد از اون هم حضانتش با پدره! ظاهراٌ قراره این وضع تا نه سالگی باشه و بعد از اون هم بچه باید تصمیم بگیره که با پدرباشه یا مادر... دارم بهت میگم٬ من عضو کانون وکلام... هنوز چنین چیزی تصویب نشده اما قراره پیشنهادش برای تصویب بره که قانون نه سالگی در مورد دخترهارو در هرموردی که ذکر شده بکنن تا زمان بلوغ جسمی دختر٬ حالا هرسنی که برسه! اگر جداشی... اگر بخوای به امید نه سالگی و گرفتن دخترت بمونی که هیچی تا اون موقع معلوم نیست که آیا قانون تغییر بکنه یانه... تازه تجربه نشون داده که بچه هایی که پیش یک طرف میمونن به خاطر عذاب وجدان و احساس مسوولیت نمیان اینور و ول کنن برن پیش طرف دیگه مگر اینکه باهاشون بدرفتاری بشه... با شوهری که تو داری و این که اون هم اینو میدونه که بچه باید پایان این زمان تصمیم بگیره و با وابستگی بچه ی تو به عمه هاش و بچه های اون ها بعید میدونم٬ بچه همچین انتخابی بکنه... تو هم نه حق ازدواج داری و نه هیچی... چون دختر داری و شوهرت راحت میتونه مانع از این بشه که تو حتی بچه ات و تو خونه ی خودت ملاقات کنی چون مرد غریبه اونجاست...

فکر ایناشو کردی؟!... فکر همه ی اینهارو کردی و میخوای جدابشی؟!  

- ... میدونستم که برای جدا شدن دلیل قانع کننده ای ندارم که برپایه ی اون دادخواست بدم... برای همین به تو زنگ زدم٬ ولی فکر می کردم که بالاخره یه راهی باشه!... این همه زن که بچه هاشون و گرفتن چجوری این کارو کردن!

- ببخشید!... شما دیشب با کدوم پرواز از اروپا تشریف آوردین که با قوانین این مملکت آشنا نیستین؟!... اونایی که بچه هاشونو گرفتن طرف یا خوشگذرون بوده و نمی خواسته بچه نگه داره که وبال گردنش نشه یا ...ون گشاد بوده و نمی خواسته مسوولیت قبول کنه! بگو ببینم٬ ... بچه رو  میده؟!

- نه... نمیده! عقیده داره من نه عقلش و دارم٬ نه تواناییش رو و نه مادیاتش و که بتونم بچه بزرگ کنم!

- خوب٬ من درمورد عقل و توانایی صحبت نمی کنم... اما در مورد پول که اون راست میگه! 

- میدونم... من اگر از صبح تا شب هم کارکنم و بچه ام یا همش تو خونه تنها باشه یا زیر دست این و اون بزرگ بشه هم باز یک چهارم زندگی ای که اون میتونه برای بچه درست کنه رو من نمی تونم فراهم کنم... میدونم... واقعاً خودم هم موندم... چندتا راه بیشتر ندارم که یکی از یکی گندتره... بچه ام بدون مادر بزرگ بشه و از اولیه ترین موهبت زندگی که داشتن یه پدر و مادر و یه خونه ی معمولیه٬ محروم بشه!... بچه با من باشه و سختی و مشکلات مالی و چه بسا به دنبال اون به خاطر فشارهای روی من از هزارتا اعصاب خوردی و سردرد و کوفت و زهرمار دیگه ی من رنج ببره... یا... یا من با همین شرایط ادامه بدم و فراموش کنم که یه زنم٬ یه انسانم!

- میدونی... من از اولش هم میدونستم تو نمی خوای جدا بشی!... فقط دلت میخواست حرف های ته دلت رو از یه دهن دیگه بشنوی تا باورت بشه غیر از این راهی نداری!!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 13:1  توسط ذهن بر هنه  | 

همیشه فکر کرده ام... به دختری که در یک خانواده ی روشن فکر٬ سیاسی و یا حتی هنرمند به دنیا میاد تا دختری که در یک خانواده ی سنتی٬ عامی و یا حتی مذهبی به دنیا چشم می گشاید.

متولد شدن در هرکدام از این خانواده ها می تواند برای آن فرزند سرنوشتی متفاوت رقم زند... گذشته از ژن و دهه ای که از نظر تاریخی و فرهنگی در آن زاده میشویم و یا حتی کشور زادگاهمان! 

میشود با یک اعتقاد مذهبی سخت و خلل ناپذیر به دنیا آمد و در محیطی این چنینی رشدکرد... همه چیز را به دید خواست خدا دید و همه ی عمر را سرگرم به جا آوردن باید و نباید های کتاب مقدس بود و...

میشود در خانواده ای سیاسی به دنیا آمد... سال های اندکی از زندگی را درکنار پدر یا مادر و یا هر دو تجربه کرد. در کودکی بزرگ شد. اول پناه تنهایی های پدر یا مادر در نبود آن دیگری بود٬ بعد سرپرست خواهر برادرهای کوچکتر و بعدتر... بعدتری میرسد که احساس می کنی مسوول هرچه که در این دنیا رخ می دهد هستی و عشق و ازدواج؟!... آخرین موضوعاتی است که از ذهنت گذر می کند!

میشود در خانواده ای سنتی رشد کرد... به قسمت و شانس و پیشونی نوشت اعتقاد داشت و سال های سال پیش رمال و فالگیر و دعا نویس رفت تا از قسمتی از این سرنوشت از پیش تعیین شده آگاه شد و یا حتی قسمتی از آن را تغییر داد!

میشود در یک خانواده ی روشنفکر یا هنرمند به دنیا آمد... دایره ی زندگی بزرگتری داشت! تحصیل کرد٬ سفرکرد٬ پول درآورد٬ دنیا را شناخت... مابین تمام این ها هم یک یا چند بار ازدواج کرد و جدا شد... هر روز را زندگی کرد٬ به روش خود نه بنابر تعریف ها و خط کشی های اجتماعی... می توان بود!

میشود در خانواده ای عامی به دنیا آمد... از شانزده سالگی جلوی خواستگارها دولا شد و چای گرفت... قبل از بیست سالگی ازدواج کرد٬ مو رنگ کرد٬ لباس های براق پوشید. درمهمانی ها به طلا و جواهرات دیگر زن ها دقت کرد و درمورد دستور پخت مربای پوست پرتقال ترفندهای خاص و غیرمتداول برای گفتن داشت و... و به همین شکل شصت هفتاد ساله شد و باز مو رنگ کرد و لباس های...

میشود... میشود در هریک از این خانواده ها به دنیا آمد و در یک مرحله از زندگی٬ ناگهان شبیه قشر دیگر شد! و این زمانی است که فاجعه رخ میدهد...

درجایی قرار داری٬ که نباید باشی... به چیزهایی فکر می کنی٬ که نباید بیاندیشی... می خواهی در راهی قدم بگذاری٬ که به رویت بسته است... باور به چیزهایی داری٬ که برایت ممنوع شده است...

تک مصرع ناهمگونی هستی در شعر سرنوشت... قطعه پازل نافرمی در تصویری ناکامل... مثل میکی موس توی کارتون تام و جری... همچو برف میان تابستان به آنی آب میشوی... وسط خط زندگی میایستی و میمانی که نیمه ی اول را پاک کنی یا نیمه ی آخر را٬ تا برای همیشه با نیم خط زندگی سرکنی...نه اینی و نه آن... گاهی انقدر خسته میشوی که بیشتر ترجیح میدهی اصلاٌ نباشی تا این طور پاره پاره میان دوچیزی که هرگز هیچکدامش را به راستی تجربه نکرده ای!

من یک زنم از دیار تو!

شاید آن زنی باشم که یکی از همین روزها... هنگام بازگشت از محل کارت٬ درحال عبور از خیابان... از مقابلش رد شده ای!

شاید اویی باشم که یک روز نان به دست... درکوچه ات٬ با او سلام و علیکی کردی!

یا آن یکی که شبی در یک مرکز خرید... برای کودک خردسالی که او به زحمت دستش را می کشیدو با خود می برد٬ شکلکی درآورده ای و با دیدن خنده ی کودک تو نیز خندیده ای!

شاید...

من یک زنم... که پشت دیوار یکی از خانه های این سرزمین٬ زیر سقف یکی از اتاق های این شهر و یا درپس یکی از آن پنجره های روشن... که پرده هایی رنگارنگ دارند٬ زندگی می کنم!

و تو هر روز در هم همه ی این شهر از کنار یکی مثل من عبور می کنی بدون این که بدانی٬ پشت تعجیلش برای رفتن٬ درپس دودو زدن چشم هایش٬ یا حتی ژولیدگی موهایش... چه چیزی نهفته است!

من می نویسم٬ برای خودم... برای خودم تا دریابم چه بوده و چه کرده ام ... و درنهایت چه هستم و چه باید بکنم!

من می نویسم برای تو... برای تو که شاید ندانسته همان می کنی و همان شده ای که من روزگارانی کرده و یا بوده ام!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:26  توسط ذهن بر هنه  | 

زن چهل ساله ای که اکنون در من زندگی می کند٬ روزگاری تازه عروس جوانی بود... حدود بیست ساله!

*

*

استاد نیامد... دانشگاه تعطیل شد... تازه عروس به خانه برگشت... پشت درخانه یک جفت کفش مردانه بود٬ در کنار دو صندل ظریف زنانه!

صاحب کفش های مردانه را می شناخت... نزدیک ترین دوست مرد شناسنامه ای بود!

"چرا هیچ وقت به آدم چیزی نمی گوید؟!... یعنی دوستش زی زی گولو (این نامی بود که دوست٬ روی دوست دخترش گذاشته بود) را هم با خودش به خانه ی آن ها آورده بود؟!... (کلید را از کیفش بیرون آورد)صبح وقتی می رفتم خانه تمیز بود؟!... یخچال؟!... میوه داریم؟!... (کلید در قفل در چرخید)... شیرینی نداریم٬ اما شکلات هست... برای شام؟!... (دربازشد)...

درمیان هال دو مرد ایستاده بودند... مرد شناسنامه ای و دوست... برهنه... و زنی نشسته بود... برهنه... درمیان پاهای دو مرد!

                                                *****

تازه عروس در مقابل آینه ی اتاق ایستاده بود... مرد شناسنامه ای از توی هال با صدای بلند حرف می زد:

- این هیچ ربطی به تو نداره... یه خوشگذرونی بود که هر مردی گهگداری تجربه اش میکنه...

تازه عروس به جوش های روی گونه و چانه اش نگاه کرد... زن میان پاهای مردها پوست مهتابی و شفافی داشت!

- ... مثل این می مونه که بگی مگه دست پخت من بده که تو گاهی اوقات می خوای برای شام بریم بیرون؟!...

تازه عروس مقنعه را از سرش کشید... موهایش را به خاطر مرد شناسنامه ای مش کرده بود... موهای زرد و نارنجی اش٬ صورتش را زردتر نشان می داد... موهایش زیر مقنعه وز کرده و بی حالت به مغز سرش چسبیده بود... زن میان پاهای مردها موهای بلند و تابدار و درخشانی داشت!

- ... این موضوع تو زندگی من و تو هیچ تاثیری نداشته و نخواهد داشت... یه چیز شخصیه... می تونست تو خونه ی ...(دوست)... اتفاق بیافته و تو هیچ وقت از این موضوع خبردار نشی و مثل همیشه زندگیمون رو بکنیم...

... چاق شده بود!... از وقتی ازدواج کرده بود و قرص ضدبارداری می خورد٬ چندکیلویی چاق شده بود... زن میان پاهای مردها عجب باسن قشنگی داشت٬ وقتی دوید تو اتاق تا لباس ها و مانتویش را به تن کند!

                                             *****

[ خانه ی مادر ]

مادر از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت... شاید برای اینکه درد توی چهره اش را پنهان کند!

- همه ی مردها همین طورن... باباتو ندیدی با من چه کرده؟!؟!... حالا هم که سنش رفته بالا٬ هنوزم دست بردار نیست... این جور کارا که زیاد هم مهم نیست٬ دختر من!... جوونه٬ تازه ازدواج کردین٬ هنوز عادت نکرده خودشو بازندگی متاهلی وفق بده... همه ی مردها اول ازدواج از این شیطونیا می کنن... همین داییت....

                                              *****

[گوشی تلفن... دوست دوران دبیرستان]

- چی؟!؟!

- همین دیگه!

- همش تقصیر اون دوست هیز و پدرسوختشه... به خدا از همون اولین بار که این پسره رو من دیدم٬ می خواستم بهت بگم که پای این مرتیکه رو از زندگیتون ببر... اَه... مرتیکه آشغال عوضی بگو خودت هر گهی می خوای بخور حالیت نیست که دیگه دوستت ازدواج کرده٬ اینجوری تیشه به ریشه ی زندگی دوست خودت میزنی؟!... پسره ی مزخرف.....

                                              ******

[روز بعد... خواهر]

- ای وااااای!!!

صدای خواهر بغض داشت... قوز کرده بود... چشماش بیشتر از همیشه برق می زد...

تازه عروس سرفه ای کرد٬ راست نشست٬ با دست موهای روی پیشانی را پشت گوش ها خواباند... لبخند زد:

- نه بابا... همه ی مردها اول ازدواج از این کارا می کنن... تقصیر اون دوست پدر سوختشه... می خوام برم کلاس ورزش٬ تو هم میای!!!

تازه عروس احمق بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 0:34  توسط ذهن بر هنه  | 

کلام نخست:

دوستی مجازی... مرا در دوکلمه٬ اینگونه تعریف کرده است "زنی مردستیز!!!"

روزگارانی بود که من سراپا شوق و شیفتگی و شوریدگی و... در یک کلام٬ "عاشق" بودم و هستم و خواهم بود... به "مردی"!!!... که از او نیز بگذریم... اکنون... کودکی دارم چهارپنج ساله... فرشته ای که روزی "مردی" خواهد شد.

تصورم این بود که مرا ستیزی نیست با هیچ مردی٬ اما... اما ترسیدم!... ترسیدم که مبادا در من زنی زندگی می کند که سخت مهیای جنگ است... زنی که چنان لابه لای دلمشغولی های ساده و روزمرگی های من گم شده است که خود نیز یارای دیدنش را ندارم!

اگر چنین است... می خواهم پیدایش کنم! "زن مردستیز" درون من تو را به نام می خوانم. بیا که موهایت را نوازش کنم. بیا تا سر خسته ات را درآغوش گیرم و چشمهای پر اشکت را ببوسم. و آرام... آرام در گوشت زمزمه کنم : "ببخش جان من! ببخش... نه از آن رو که آنان سزاوار بخشایشند... نه... ببخش که تو شایسته ی آرامشی" 

کلام آخر:

مطالبی که در پی خواهم نوشت٬ بی قصد جسارت به هیچ یک از عزیزانی که گاه و بی گاه مهمان خانه ام میشوند... بخش نظراتشان بسته خواهد بود! نه از این رو که از شنیدن هم دردی ها و گاه حتی انتقادات دیگران شاد و رضایتمند نباشم... که روزهای بسیاری در طی زندگیم تلاش کرده ام که این لحظات را در لایه های زیرین ذهنم مدفون سازم و اکنون هرچند می خواهم سرکی به آن پایین ها بکشم اما... اما یارای سخن گفتنم نیست٬ بیش از آنچه به زحمت خواهم نوشت!

                                          *******

زن چهل ساله ای که اکنون در من زندگی می کند... روزگاری دختری بود شاید هشت یا ده ساله!... دختری که مادری داشت که هر شب درٍ اتاق دخترانش را قفل می کرد٬ که مبادا... مبادا که پدر... که پدر...

تا سال ها "مردی" را که نامش پدر بود٬نبخشیدم... برای رنج و وحشتی که در کودکی بر ذهن و قلب کوچک و ناآزموده ی ما تحمیل کرد... برای روزی که به روح خواهرم تجاوز شد و من سالیان سال بعد٬ وقتی پیکر نحیف و نازنینش را در خاک می گذاشتند... هنوز به همان روز فکر می کردم!

.

.

دو سال پبش دانستم که٬ پسر نزدیکترین دوستم به همین درد دچار است!

جرات نداشتیم کودکانمان را با او تنها بگذاریم... یک بار غفلت کردیم و بدجور تاوانش را پس دادیم!

پسرک پانزده شانزده ساله ای که در آغوش من بزرگ شده بود٬ ناگهان تبدیل شده بود به تهدیدکننده ترین دشمن من!

با دردی که در کودکی متحمل شده بودم٬ ماده شیر زخمی ای بودم که قدرت کشتن هرکسی را داشتم٬ که نوک انگشتانش با اندام کودکان من تماس پیدا کند!... اما نه او...

 نه آن پسرک نازنین که خود نیز از این تمایل سرکش و بیمار خود رنج می برد!

دوستم تمام نیروی خود را برای کمک به پسرش به کار گرفت. همه دست به دست هم دادیم! پول قرض کرد٬ حتی وام گرفت! تا پسر را برای هفته ها و ماه ها پیش مشاور و روانشناس ببرد تا ریشه های این درد را بیابند و درمان کنند. پسر را کلاس ورزش گذاشت. کلاس موسیقی٬ مجسمه سازی... هرکاری کرد و می کند تا انرژی پسر در راه درستی صرف شود...

پدر را بخشیدم!... مردی را بخشیدم که انقدر خوش شانس نبود که در پنجاه شصت سال پیش... کسی به دادش برسد و دستش را بگیردو از این منجلاب نجاتش دهد!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:32  توسط ذهن بر هنه  | 

نمی دانم از کی آغاز شد...

پشت به هم خوابیدن هایمان را می گویم!

یا آن زمانی که تلوزیون را جلوی میز کوچک غذاخوریمان کشیدیم... تا صدایش پرکند سکوت فی مابین را!

نمی دانم اولین بار کجا بود... که برمن فاش شد که جای مشترکی نیست که هردوی ما از بودن در آن مکان خرسند باشیم!

یا کجا بود که او دانست٬ بهتراست یا بامن به جایی نرود٬ یا من متعهد شوم که در تمام لحظات حضور مشترکمان من کلامی به زبان نیاورم!

چرا او رسید به این نقطه که خانه جای دلچسبی برای گذراندن ساعات پایانی شبش نیست و چی شد که من فهمیدم در نبود او ساعت ها برای من خوشایندتر سپری می شوند!

اکنون بیست سال می گذرد و من هنوز می اندیشم...

آخرین بار کی بود که او عاشقانه مرا بوسید و من با شوریدگی در آغوشش بودم!

آخرین بار کجا بود که من صدای خنده ی هردویمان را زیر یک سقف شنیده باشم!

یا آخرین بار چه اتفاقی افتاده بود که من هنوز در خط دید او قرار داشتم و او هنوز چشمهایش برق می زد!

یا آیا اصلاٌ هیچ بار اول یا آخری بوده که ما تصمیمی را به همراه هم برای خودمان٬ آینده ی زندگیمان یا کودکانمان گرفته باشیم؟!

نمی دانم کی٬ کجا و چگونه آغاز شد زندگی در این سردابی که دیگر هیچ گاه راه خروج از آن را نیافتیم اما... اما می دانم که خیلی دیر بود!

دیربود٬ چون زمانی فهمیدیم که درحال نابودکردن زندگی همدیگر هستیم که سرنوشت یک انسان بی گناه به سرنوشت خط خطی و چرکنویس و بی محتوای ما گره خورده بود!... انگار دست های صحاف به اشتباه چند صفحه ی سفید و بکر و ناب را لابه لای دست نوشته هایی پر از هذیان و کفر و دشنام٬ جا گذاشته بود!

دخترمان به دنیا آمد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:8  توسط ذهن بر هنه  | 

مرد شناسنامه ایم از جنس دیوار بود... نه دیواری که در آرزوی گل سرخ بودن یا هرچیز دیگری باشد... او دیوار بود٬ چون دوست داشت دیوار باشد!

نمی دانم پیش از آن که دیوار شود٬ پروانه بوده یا گل بنفشه! اما هرچه بود آسیب دیده بود و تصمیم گرفته بود تا برای محافظت از خودش دیوار باشد!

او دوست داشت دیوار باشد٬ هم برای خودش و هم به خاطر دیگران! دوست داشت دیواری باشد تا رهگذری خسته بر آن تکیه کند و یا دیوار باغی باشد تا هیچ گلی از شاخه جدا نشود و به تاراج نرود!

دیوار نمی دانست که باغ بی باغبان هرچقدر هم که دیوارش بلند و بدون ترک باشد٬ ممکن است هیچ یک از گل هایش از شاخه جدا نشوند اما بی شک تمام گل ها همانجا روی شاخه هایشان از بی آبی خشک خواهند شد یا ریشه هایشان به دست علف های هرز تصاحب خواهند شد... باغبانی هشیار و دلسوز٬ حتی باغ بی دیوار را هم می تواند زیبا و سرسبز نگه دارد!

مرد شناسنامه ای من دیوار بود و این نقشی بود که برای آن تلاش کرده بود و آگاهانه برای خود انتخاب کرده بود. تقصیر او نبود که من پیچک بودم!

من پیچک بودم و مثل هر پیچک دیگری ناخودآگاه به سوی دیوار کشیده شده بودم! تا به آن بیاویزم و از آن بالا روم... من پیچک بودم و شاید اگر از پیچک بودن خودم احساس رضایت داشتم زندگی درجوار دیوار می توانست بهترین انتخاب برای من باشد... اما دیوار مقصر نبود که من پیچکی بودم که در حسرت باغ آن سوی دیوار به سرمی بردم !

من پیچک بودم و طبیعتم چسبیدن به دیوار بود... من مقصر نبودم که دیوارم٬ دیواری سرد و سخت و زبر بود که تن مرا می آزرد... که دوست نداشت تن صاف و بی خللش را هیچ پیچکی بپوشاند... که می ترسید پیچک رشد کند و ریشه هایش زخیم و بلند شوند و شاید پی دیوار را سست کنند... که لابه لای برگ ها و شاخه های پیچک لانه ی موجودات ریز و درشتی میشد که دیوار از تمام آنها و این هیاهو و بی نظمی بیزار بود...

من پیچک بودم و او دیوار بود و قصه ی پیچک و دیوار این بار قصه ای عاشقانه نه... که جنگی تلخ بود!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:48  توسط ذهن بر هنه  | 

رسماْ روس - پی - گری می کنم این سالها!

کنار هیچ خیابانی نمی ایستم... سوار اتوموبیل هیچ غریبه ای نمی شوم... به خانه ی ناشناسی نمی روم... اما... اما تن می فروشم و چه ارزان هم می فروشم!

امشب خودم را فروختم٬ برای باقیمانده ی ناهار امروز!... که می خواهم دوباره فردا سر میز ناهار بگذارم! برای اینکه اخم و تخم نبینم... برای این که بدوبیراه نشنوم... که نشنوم "از صبح چه میکردی که غذایمان همان ناهار دیروز است"... که بتوانم نگاهم را زیر بیندازم و با صدایی خفه بگویم "دیشب دیر خوابیدم... صبح نتونستم زود بیدار شم برم خرید! چیز زیادی هم تو خونه نداشتیم... حالا فردا خرید می کنم". برای اینکه ناهار امروز نمی دانم چرا انقدر زیاد شد٬ دور که نمی توانم بریزم برنج کیلو فلان قدر و گوشت کیلویی خدا تومن را... اما تن من که قیمتش کمتر است... کمتر از قیمت دو پرس غذای مانده!

اما فردا شب هم باز تنم را خواهم فروخت. هرچند که دیگر حتی اگر دیر بخوابم هم٬ صبح زود بیدار می شوم تا بروم خرید... چون این یکی را به قیمت شام پنجشنبه شب خواهم فروخت. باید برویم خانه ی خواهرم!

پنجشنبه شب هم باز تن می فروشم... دخترم صبح جمعه می خواهد با دوستانش برود کوه! باید اجازه اش را بگیرم!

هرشبی که روی تخت می خوابم و به سقف خیره می شوم و سنگینی مرد شناسنامه ایم را روی تنم تحمل می کنم٬ تند و تند چرتکه می اندازم که این یکی را به چند بفروشم!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 2:19  توسط ذهن بر هنه  |